روزالده

 
 
نویسنده : Demian - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸۱
 
امروز هنوز زمستان است.


فردا هم زمستان است،اتفاقاْ!!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Demian - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱
 
آرزوم اينه که :پدر ژپتو ی پينو کيو بودم و يه روز نهنگه میومد منو قورت میداد و يه مدتی تو دل نهنگه زندگی می کردم بدور از همه چی و همه کس!
و يکی از روزا با فشار فواره آبيش منو بی سمت خورشيد و آسمونش می فرستاد!
ميرفتم بالاو بالاتر همه چی ريزو ريز تر ميشد، بعد v=0 می شد و سقوط آزاد! سرعت بيشتر و بيشتر ميشد و همه چی بزرگ و بزرگتر و آخر اين بزرگی منو در آغوش می گرفت! کجای اين دنيا نمی دونم! به عمق زمين يا به عمق دريا! همه قشنگيش به اينه که معلوم نيست چی ميشه آخرش! آرزو هام هم تو خيال مثل خود واقعيت آخر ندارن بايد تا آخر رفت!

کاش می شد!:(
 
comment نظرات ()
 
 
نور
نویسنده : Demian - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸۱
 
همينطور داشت نگام می کرد،آخر خسته شدو سکوت رو شکست!
پرسيد بيبنم تو چرا اينقدر ناراحتی؟! بابا به چيزای خوب فکر کن،بی خيال همه چی!
گفت ببينم تو وقتی ناراحتی چه رنگی رو دوست داری؟چه رنگی ميشی؟
گفتم آبی.
گفت خوب سعی کن به رنگی فکر کنی که وقتی سر حالی ! اون چه رنگیه؟
جواب دادم:سیاه!
شروع کرد به خندیدن، خندش قطع نمیشد!میون خنده هاش می گفت خدا به داد برسه! همون رنگ ناراحتیت بهتره!
چی می تونستم بهش بگم فرق سیاه و آبی منو نمی دونست!
خیلی سعی کردم چهرشو ببینم ولی نوری بود که تاریکی داشت احاطه ش میکرد!!
هر کی بود با تمام این حرفا و خنده هاش احساس کردم دوسش دارم! حیف که نفهمیدم کی بود؟!

 
comment نظرات ()